تبليغاتX
جوانی - عنوان خاصی ندارد

جوانی

گاه نوشت های مهدی لطفی

 ديگر ساعي بر دست ِ من نخواهي ديد!

من بعد عبور ِ ريز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد!

وقتي قراري ما بين ِ نگاه ِ من

و بي اعتنايي نگاه ِ تو نيست،

ساعت به چه کار ِ من مي آيد؟

مي خواهم به سرعت ِ پروانه ها پير شوم!

مثل ِ همين گل ِ سرخ ِ ليوان نشين،

که پيش از پريروز شدن ِ امروز

مي پژمرد!

دوست دارم که يک شبه شصت سال را سپري کنم،

بعد بيايم و با عصايي در دست،

کنار خياباني شلوغ منتظرت شوم،

تا تو بيايي،

مرا نشناسي،

ولي دستم را بگيري و از ازدحام ِ خيابان عبورم دهي!

حالا مي روم که بخوابم!

خدا را چه ديده اي!

شايد فردا

به هيئت پيرمردي برخواستم!

تو هم از فردا،

دست ِ تمام پيرمردان ِ وامانده در کنار ِ خيابان را بگير!

دلواپس نباش!

آشنايي نخواهم داد!

قول مي دهم آنقدر پير شده باشم،

که از نگاه کردن به چشمهايم نيز،

مرا نشناسي!

شب بخير!

+ نوشته شده در  Fri 25 Apr 2008ساعت 10:33 AM  توسط Mehdi  |