تبليغاتX
جوانی

جوانی

گاه نوشت های مهدی لطفی

 سلام دوستای گلم
من بازم اومدم یادم نرفته بود که باید آپ کنم کامپیوترم مشکل داشت، دوستان هم دیدند چند بار اومدم اما ثانیه‌‌هایی نکشید که دیسکانکت شدم ؛ اینم از مضرات تنبیه بدنی کامپیوتر(باور کنین هیچ کاری نکردم فقط چند تا مشت زدم )

راستی امروز سیزده نکته زندگی از گابو رو گذاشتم بخونید هر چند تازه نیست اما چه اشکالی داره دوباره بخونیدش

در ضمن یه چیزی : دیروز متأسفانه پس از حذف فولدری متوجه شدم که وصیت نامه‌ی گابریل گارسیا مارکز توی اون فولدر بود. البته چندان هم تأسف بار نیست چون چند جمله‌ای از وصیت نامه‌اش بود خیلی دلم میخواد همشو بخونم ، اگه متن کاملشو دارین، برام ارسال کنین ممنون میشم

سیزده نکته برای زندگی

گابریل گارسیا مارکز


۱ ـ دوستت دارم تو را نه به خاطرشخصیتت بلکه به خاطر شخصیتی که در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

۲ ـ هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث ریختن اشک های تو نمی شود.

۳ ـ اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست نداشت به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

۴ ـ دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

۵ ـ بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار کسی باشی وبدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

۶ ـ هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحت هستی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.

۷ ـ تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

۸ ـ هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

۹ ـ شاید خدا خواسته که بسیاری افراد نامناسب را بشناسی وسپس شخص مناسب را،به این صورت وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.

۱۰ ـ به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

۱۱ـ همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوبار اعتماد نکنی.

۱۲ـ خود را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از اینکه شخص دیگری را بشناسی و انتظارداشته باشی او تو رابشناسد.

۱۳ـ زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.


+ نوشته شده در  Mon 5 May 2008ساعت 1:9 PM  توسط Mehdi  | 



گاهي وقت‏ها با تمام وجودت چيزي را از خدا مي‏خواهي و فکر مي‏کني به صلاح توست و حقّ کسي هم پايمال نمي‏شود. مثلاً دلت مي‏خواهد وضع ديگري مي‏داشتي، قدت بلندتر بود، زيباتر بودي، پولدارتر بودي، خارج از کشور بودي، آزادي بيشتري مي‏داشتي، زبان مي‏دانستي، همه چيز را مي‏دانستي. دلت مي‏خواهد چيزي کم و کسر نمي‏داشتي... اما اينها عملي نمي‏شود و آرزوهاي تو جز سراب و تمنّا چيزي ديگر نيست. افسوس! از قديم گفته‏اند که: «آرزو بر جوانان، عيب نيست»؛ چون جواني، يعني شور، اميد، آرزو و تلاش. جواني، کم‏تر افسردگي و خمودي و شکست مي‏شناسد. گفته‏اند: «جواني هم بهاري بود و بگذشت»؛ يعني که جواني، بهترين و زيباترين فصل زندگي است.
خُب، حالا بايد چه کار کني؟
آرزوهاي بر باد رفته‏ات را مي‏گويم.
بايد غم بخوري و نوميد بشوي و غنچه اميدت پژمرده شود؟
شايد به تقدير و سرنوشت پناه ببري و بگويي: قسمت ما همين است، چنان که حافظ مي‏گويد:
رضا به داده بده وز جَبين گره بگشا
که بر من و تو درِ اختيار نگشاده است
يا در شعري ديگر مي‏گويد:
کار خود، گر به خدا بازگذاري
حافظ اي بسا عيش که با بخت خدا داده کني
يا آن چنان که شاعر مي‏گويد: «زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز!».
شايد باز تلاش کني و به قول معروف: از رو نروي!
اين موقع‏هاست که ممکن است به شعر و ترانه رو بياوري و اشعاري بخواني جمع يا حفظ کني که بسته به روحيه و مقاومتت، نااميد کننده يا اميد بخش باشد. از اين جا به بعد است که خداي ناکرده، منفي‏گرا مي‏شوي و به همه چيز و همه کس، به چشم بد نگاه مي‏کني؛ ولي بالاخره، از اين وضع خسته مي‏شوي و پس از مدّتي به فکر مي‏افتي که بايد سر و ساماني به وضع زندگي‏ات بدهي. با خود مي‏گويي: اين طور نمي‏شود. بالاخره اين طور نشد، طور ديگر.
با خود مي‏گويي:
همچو آيينه مشو محو جمال دگران
از دل و ديده بشو نقش خيال دگران
در جهان بال و پرِ خويش گشودن آموز
که پريدن نتوان با پر و بال دگران
سرانجام، تن به قضا مي‏دهي و مي‏سازي. حال چه به خواسته‏ات برسي، چه سرخورده بشوي، چه وضع را قبول کني؛ چه به تقدير، اعتقاد داشته باشي و چه نداشته باشي، چه بگويي: «هر کسي را بهر کاري ساختند» و در جامعه، همه جور آدم، بايد وجود داشته باشد و خواست خدا اين بوده است، و وقتي از عهده‏ات خارج است، بدان که قضا و قَدَر است. به اين نتيجه مي‏رسي که حالا که کاري نمي‏تواني بکني، وضع را بپذيري و رضايت بدهي و مهم‏تر از هر چيز، «مفيد» باشي و همين فرصت‏ها را از دست ندهي. مي‏گويي: برو خدا را شکر کن؛ مبادا که از بد، بدتر شود، و يا مي‏گويي: «بسا کسا که به روز تو آرزومند است!».
اين جاست که توصيه کرده‏اند: در ارزش‏ها و معنويات، به بالا دستت نگاه کني و هر چه قدر بتواني بپَري؛ ولي در مادّيات و آنچه گذرا و فاني است، به زير دستت. اين طور وقت‏ها ديدن ناتوانان و آنان که برخوردار نيستند، تسلّي دهنده است. البته آنها را براي تسلّاي خاطر ما بدين گونه نيافريده‏اند و آنها براي خود، عالمي دارند و گاه، کارهايي مي‏کنند که ما انگشت به دهان مي‏مانيم؛ ولي گاهي وقت‏ها مي‏شود آنها را ديد و گفت: باز خدا را شکر!
+ نوشته شده در  Fri 1 Feb 2008ساعت 6:22 PM  توسط Mehdi  | 

 

پاييز

دل من باز گريست

قلب من باز ترک خورد و شکست.

باز هنگام سفر بود و من از چشمانت مي خواندم.

که به آساني از اين شهر سفر خواهي کرد

و از اين عشق گذر خواهي کرد

و نخواهي فهميد....

بي تو

اين باغ پر از پاييز است...!

پاورقي

۱-قرار بود با عكساي عزاداري آپ كنم هاردم سوخت هر چي داشتم پريد. البته يه كپي به دوستم دادم اونم كه مثل هاردم پريد اگه بتونم ازش بگيرم حتما مي ذارم .عكسا خيلي جالبن.

۲-از يه مهربون هم به خاطر لينك نكردنش عذر مي خوام .سرم شلوغه

+ نوشته شده در  Mon 21 Jan 2008ساعت 2:10 PM  توسط Mehdi  | 

 

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم.
خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟
من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.
خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.
در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد:کودکي شان.
اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،
عجله دارند که بزرگ شوند.
و بعد دوباره پس از مدت ها ،
مي خواهم برگردم به گهواره ام......
اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند
تا پول به دست آورند

+ نوشته شده در  Mon 29 Oct 2007ساعت 12:3 PM  توسط Mehdi  | 

مولانا جلال الدين محمد بن بهاء الدين محمد بن حسين خطيبي معروف به مولوي يا ملاي روم از بزرگترين شاعران جهان است كه در ششم ربيع الاول سال 602هـ.ق. در شهر بلخ متولد شد ولي به مناسبت سكونت در قونيه(شهري در تركيه كه امروزه صوفيه مي نامند) به رومي يا ملاي روم مشهور شد مولوي در كودكي در نيشابور با عطار ملاقات داشت كه طي آن عطار كتاب اسرار نامه خود را به او اهدا كرد وي در تبريز به ديدار شاعر بنام پر آوازه تبريزي نيز شتافت در اين ديدار چنان مجذوب وشيفته عارف آذربايجاني شد كه كتاب غزليات شمس را در مدح وي سرود جلال الدين در پنجم جمادي الآخر سال 672هـ.ق. وفات يافت . از آثار او مي توان مثنوي معنوي ، غزليات يا ديوان شمس تبريزي ، مكتوبات ، مجالس سبعه و فيه ما فيه اشاره كرد. شعر آواز عشق كه خيلي روان است نشاني از مهارت وي شاعري مي باشد. 


هر نفس آواز عشق ميرسد از چپ وراست


ما به فلك مي رويم عزم تماشا كه راست؟


ما به فلك بوده ايم ، يار ملك بوده ايم


باز همانجا رويم جمله ، كه آن شهر ماست


خود زفلك برتريم ، وز ملك افزون تريم


زين دو چرا نگذريم ، منزل ما كبرياست


بخت جوان يار ما ، دادن جان كار ما


قافله سالار ما فخر جهان مصطفي است


از مه او مه شكافت ديدن او بر نتافت


ماه چنان بخت يافت ، او كه كمينه گداست


بوي خوش اين نسيم از شكن زلف اوست


شعشعه اين خيال زان رخ چون والضحاست


خلق چو مرغابيان زاده ز درياي جان


كي كند اينجا مقام مرغ كزان بحر خاست ؟


آمد موج الست ، كشتي قالب ببست


باز چو كشتي شكست نوبت وصل ولقاست

 

غروب رود ارس

+ نوشته شده در  Mon 29 Oct 2007ساعت 10:42 AM  توسط Mehdi  |