تبليغاتX
جوانی

جوانی

گاه نوشت های مهدی لطفی


خاطره ها

و ترنم هايي تا اوج نگاه


تا به روياي اقاقي ها


به دلم مي بارد عشق،


مي بارد نور،


مي بارد شور


و سروري ز پرستيدن احساس


من در احساس كبوتر ساني سيالم


من نور را اشتقاق مي گيرم از خورشيد


باد را از طوفان


مهر را از چشمه


عشقه را از عشقه*


در ميان اينها


چيزي گم كردم


چيزي شايد پر رنگ


چيزي مثل فضا


شايد مثل چشمه


شايد مثل رود


مثل زمان


شايد خاطره ها...


شايد!!!

پاورقي:

*عشقه گياهي است كه به دور هر گياهي ديگر بپيچد آنرا خشك گرداند

+ نوشته شده در  Mon 7 Jan 2008ساعت 1:36 PM  توسط Mehdi  | 

ساعتي مانده به عشق

اندكي مانده به دل

لختي تا پاييز

چشم من با تپش پنجره ها

رو به احساس و صفا

باز خواهد شد

 و از اين كلبه ي خيس

آسمان هجرت خواهد كرد

و در اين تنهايي

 من به دنبال تو مي گردم

آه عزيزم

دستهايت سرد است

گويا نفست سرد شده

چشم هايت نگران

و دلت بي احساس

در دلت ديدم من

 غنچه اي پرپر شد

عشق من پرزد و رفت

و در اين باغچه خشك

گل سرخي تنها ماند

بي غنچه بي بلبل

و در اين تنهايي من


به دنبال تو مي گردم

+ نوشته شده در  Sun 28 Oct 2007ساعت 9:56 AM  توسط Mehdi  |