Tue 26 May 2009
برای پرواز
|
برداشت آزاد نوشته هام کم نیستن اما حس نوشتن مرا وامیدارد تا به قلم جسارت کنم و نوشته های بی ارزشم را روی کاغذ آورم. چند وقتیه که نمی نویسم مطالب تو ذهنم جمع نمیشن. دیگه نوشته هام اون حال هوای اولیه که هر چند ساده بود رو نداره شما هم قبول دارین... |
تقدیم به تو ...
برای پرواز
تازه آغاز راه است که...
عشق باشد و جوانی با تو همسفر شود.
باد و آب و خاک و آتش کنار می روند
تا تو بمانی با دلنوشته هایت
و آنهایی دوستشان داری.
آری تو در آغازی سبز هستی
تا در اوج بخندی و خود را فریاد بزنی...
با تمام نگاهت، در فراروی زمان
و قرن سیمان و ماشین گم شوی اما...
گم نشو....
خودت را بیاب،
خودت را دریاب،
و در وسعت چشمها و گوشها و قلبها
خودت را عربده بکش.
تو در اوج هستی نه برای فرود...
برای پرواز
آری تو جوانه میزنی،
جوان می شوی.
و در بهار زندگی جاری می شوی.
گم می شوی در التهاب
می شوی ناب....
تازه آغاز راه است که...
عشق باشد
و جوانی...
با تو همسفر شود.
Tue 28 Apr 2009
A Fairy Song

Over hill, over dale,
Thorough bush, thorough brier,
Over park, over pale,
Thorough flood, thorough fire!
I do wander everywhere,
Swifter than the moon's sphere;
And I serve the Fairy Queen,
To dew her orbs upon the green;
The cowslips tall her pensioners be;
In their gold coats spots you see;
Those be rubies, fairy favours;
In those freckles live their savours;
I must go seek some dewdrops here,
And hang a pearl in every cowslip's ear.
William Shakespeare
Wed 11 Mar 2009
نرم نرمک ميرسد اينک بهار...
به دشتها,
به خط سبز سبزه ها
نوشته اند بهار شد
وقلب سرخ غنچه ها دوباره بيقرار شد.
عروس فصلهاي ما
عزيز روزگار شد.
مبارک است مقدمش
بهار شد, بهار شد

"و بهار پرسش سبزي است که سال را چگونه سر آورديم..."
در جريان نو شدن طبيعت
لحظه هايتان سرشار از سيگنالهاي قوي شور و اميد
برق شادي، روشنايي هميشهء چشمانتان
و هرچه موج مثبت است بهاريهء امسال و هرسالتان باد !!!
Sun 18 Jan 2009
هیچ کس نمی تونه
هيچ كس نمي تونه جاي تو باشه...
وقتي عاشق چشمات شدم تازه فهميدم زيبابي چيست
وقتي كه تورو در قلب كوچكم جاي دادم تازه صداي ضربان قلبم را شنيدم
وقتي دست در دستان تو نهادم تازه معناي گرمي را درك كردم
لحظه ها و ثانيه هایي را كه با تو سپري مي كنم بيشتر پي به معناي زندگي مي برم
هنگامي كه در آغوش تو هستم مي فهمم كه آرامش چيست
و هر گاه به جداي مي انديشم كنار خود سايه مرگ را مي بينم.
Mon 22 Dec 2008
چه خواهد بودن
آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن
يا حريفی نشود رام چه خواهد بودن
حاصل از کشمکش زندگی ای دل ناميست
گر نمامد زمن اين نام چه خواهد بودن
آفتابی بود اين عمر ولی بر لب بام
آفتابی به لب بام چه خواهد بودن
مرغ اگر همت آن داشت که از دانه گذشت
گو همه پيچ و خم دام چه خواهد بودن
صبح اگر طالع وقتست غنيمت بشمار
کس نخواندست که تا شام چه خواهد بودن
چند کوشی که به فرمان تو باشد ايام
نه تو باشی و نه ايام چه خواهد بودن
استاد شهريار
Tue 25 Nov 2008
جام اگر بشكست . . .
شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بي باران اندوهم
خار خشك سينه كوهم
سالها رفته است كز هر آرزو خالي است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه
حاليا خاموش خاموشم
ياد از خاطر فراموشم
روز چون گل ميشكوفد بر فراز كوه
عصر پرپر مي شود اين نوشكفته در سكوت دشت
روزها اين گونه پر پر گشت
چون پرستوهاي بي آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز
اينك اينجا شعر و ساز و باده آماده است
من كه جام هستيم از اشك لبريز است ميپرستم
در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر برد
با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد
در نواي ساز بايد ناله هاي روح را گم كرد
ناله من ميترواد از در و ديوار
آسمان اما سراپايش گوش و خاموش است
همزباني نيست تا گويم بزاري اي دريغ
ديگرم مستي نمي بخشد شراب
جام من خالي شدست از شعر ناب
ساز من فرياد هاي بي جواب
نرم نرم از راه دور
روز چون گل ميشكوفد بر فراز كوه
روشنايي مي رود در آمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است اما من
همچنان در ظلمت شبهاي بي مهتاب
همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب
همچنان لبريز از اندوه مي پرسم
جام اگر بشكست
ساز اگر بگسست
شعر اگر ديگر به دل ننشست
فريدون مشيري
Mon 7 Jan 2008
خاطره ها
خاطره ها
و ترنم هايي تا اوج نگاه
تا به روياي اقاقي ها
به دلم مي بارد عشق،
مي بارد نور،
مي بارد شور
و سروري ز پرستيدن احساس
من در احساس كبوتر ساني سيالم
من نور را اشتقاق مي گيرم از خورشيد
باد را از طوفان
مهر را از چشمه
عشقه را از عشقه*
در ميان اينها
چيزي گم كردم
چيزي شايد پر رنگ
چيزي مثل فضا
شايد مثل چشمه
شايد مثل رود
مثل زمان
شايد خاطره ها...
شايد!!!
پاورقي:
*عشقه گياهي است كه به دور هر گياهي ديگر بپيچد آنرا خشك گرداند
Sun 28 Oct 2007
تنها(از شاهكاراي خودمه)
اندكي مانده به دل
لختي تا پاييز
چشم من با تپش پنجره ها
رو به احساس و صفا
باز خواهد شد
و از اين كلبه ي خيس
آسمان هجرت خواهد كرد
و در اين تنهايي
من به دنبال تو مي گردم
آه عزيزم
دستهايت سرد است
گويا نفست سرد شده
چشم هايت نگران
و دلت بي احساس
در دلت ديدم من
غنچه اي پرپر شد
عشق من پرزد و رفت
و در اين باغچه خشك
گل سرخي تنها ماند
بي غنچه بي بلبل
و در اين تنهايي من
به دنبال تو مي گردم


