Wed 22 Jul 2009
مسیحای مجرد
امیدوارم حالتون خوب باشه از وقتی به خونه اومدم کامپیوترم خراب شده البته باچند سال گارانتی تعمیرش کردم اما بیشتر از دو روز دوام نیاورد. میخواستم تا وقتی کامپیوترم وبلاگمم تعطیل باشه. تا شمام چند روزی از دستم راحت باشین. اما نتونستم منتظر باشم. چند روز پیش دوباره خاطرات سفر با موتور سیکلت ( خاطرات سفر ارنستو چه گوارا و آلبرتو گرانادای به دور آمریکای جنوبی) رو شروع کردم دیروزم تمومش کردم. چه گوارا این سفرنامه رو خیلی عمیق نوشته که از خوندنش سیر نمیشی. چند جمله آخر خیلی جذاب هستش. مکالمه با مردی ناشناس که ارنستو اونو به مسیحای مجرد تشبیه میکنه. امیدوارم خوشتون بیاد.
مسیحای مجرد
ستارگان در آسمان تیره آن شهر کوچک کوهستانی میدرخشیدند. به دامنه های جنگلی گوه ها پناه برده بودم. سکوت و سرما ظلمت را غلیظ تر می کرد. واقعا از وصف آن شب عاجزم. گویی همه چیز به فضای اثیری پیرانمونمان برده می شد و حضور ما را انکار می کرد. حتی یک تکه ابر نیز در آسمان نبود تا با پوشاندن پاره ای از آسمان پر ستاره، چشم اندازی بوجود بیاورد. فقط در چند متری من، نور کم سو، از ظلمت اطراف می کاست.
چهره آن مرد، در سایه گم شده بود. هنوز حیران آن مرد ناشناس بودم که گفتگوها به پایان رسید و لحظه جدایی نزدیک شد. گفتم:« کیستید؟» خندید و گفت:«من، منم!» و ادامه داد:
«مردم را دریاب! هرگز سازش نکن! آری، کسانی که سازش نمی کنند، میمیرند، اما مرگشان عین حیات و زندگانی است. آری، تو نیز میمیری، اما در چهره ات نشانی از مرگ نخواهد بود. از گلوله نترس! تو روح گلوله ای از زبان تو سخن خواهد گفت و از عمل تو شلیک خواهد شد. تو همان اندازه مفید هستی که من هستم. آه تو نمیدانی که تا چه اندازه کمکهایت به مردم مفید است؛ مردمی که تو را قربانی خواهند کرد!»
خندید و برق دندانهای سفیدش را دیدم. او تاریخ را پیشگویی می کرد. دستم را گرفت. گرمای دستانش همچون نجوایی دور به گوش دلم رسید. این شیوه خداحافظی او بود.

