تبليغاتX
جوانی

جوانی

گاه نوشت های مهدی لطفی

برداشت آزاد

نوشته هام کم نیستن اما حس نوشتن مرا وامیدارد تا به قلم جسارت کنم و نوشته های بی ارزشم را روی کاغذ آورم.

چند وقتیه که نمی نویسم مطالب تو ذهنم جمع نمیشن. دیگه نوشته هام اون حال هوای اولیه که هر چند ساده بود رو نداره شما هم قبول دارین...

 

تقدیم به تو ...

برای پرواز

تازه آغاز راه است که...


عشق باشد و جوانی با تو همسفر شود.

باد و آب و خاک و آتش کنار می روند

 

تا تو بمانی با دلنوشته هایت

و آنهایی دوستشان داری.

آری تو در آغازی سبز هستی

تا در اوج بخندی و خود را فریاد بزنی...

با تمام نگاهت، در فراروی زمان

و قرن سیمان و ماشین گم شوی اما...

گم نشو....

خودت را بیاب،

خودت را دریاب،

و در وسعت چشمها و گوشها و قلبها

خودت را عربده بکش.

تو در اوج هستی نه برای فرود...

برای پرواز

آری تو  جوانه میزنی،

جوان می شوی.

و در بهار زندگی جاری می شوی.

گم می شوی در التهاب

می شوی ناب....

تازه آغاز راه است که...

عشق باشد

و جوانی...

با تو همسفر شود.

+ نوشته شده در  Tue 26 May 2009ساعت 4:56 PM  توسط خان دايي  | 

سلام دوستان

من زیاد دوست ندارم که موضوعات بدی رو مطرح کنم اما متاسفانه این روزا خبرای بد تو وبلاگم زیاد به چشم میان. امیدوارم دیگه شاهد اتفاقاتی در جامعه بشری کنونی نباشیم.

اما یه نفر به نام آیتک یا aytak که دو جا کامنت گذاشته بود کاش خودشونو بیشتر معرفی می کردن در ضمن من مطمئنم که در آینده از اون پسرا نخواهم بود.

فکر می کنم ایشون از جستجوی یکی از عبارات"اشعار شهريار روزگار جوانی" یا "اهانت خاتمی" و یا "دانلود فيلم خاتمي  تركان اهانت" به اینجا رسیدن اما این حرفشون که گفتن شما هم مثل اونا نباشین باعث شد تا من دوباره روش تاکید کنم.

در ضمن یواش یواش امتحاناتم که از راه میرسه شاید تا تیر و شایدم تا مهر همراهتون نباشم. از امروز خداحافظی البته نه به صورت قطعی.

موفق باشین

+ نوشته شده در  Mon 25 May 2009ساعت 3:58 PM  توسط خان دايي  | 

سلام

نمیدونم چی باید بگم در مورد این اهانت بی شرمانه و پرده دری ها.

شاید این نوشته از آذران درد دل همه ما ترک ها و آذربایجانی هاست.

از همتون میخوام که اگه نظر هم نذاشتین حدااقل اینو بخونین خودتون برای خودتون قاضی باشین.

...

 

 



ابوذر آذران

 

می دانی تحریف یک اتفاق و روایت وارونه آن کثیف ترین کار ممکن است؟
می دانی اگر ما خبرنگارها سخنان تو را مثل خودت روایت کنیم تو همچون کاه فرو می ریزی؟

جناب خاتمی! تو را مشفقانه نصیحت می کنم این فیلم را تکذیب کنی. تو می دانی چه کرده ای؟ تو در گعده مسخره خود با دوستانت، ملتی بزرگ را به باد توهین و تحقیر گرفته ای و با این کار همچون گاو نه من شیرده تمام ده سال تلاش و فریادت را در راه گفتگوی تمدن ها و اعتلای کرامت انسان نابود کرده ای.

تو می دانی چه کرده ای؟ تو مرثیه سرایی ملت بزرگ ترکان ایران برای فاطمه زهرا را، همان ها که تو و امثال تو زیر پرچم آنان بر این ملت استیلا یافتید، با کریه ترین روش ممکن مسخره کرده ای.

آقای خاتمی! آن روایت دروغینی که مغز کوچک تو از مجالس عزاداری اردبیلی ها ساخته ، انسان را به تنفر و عصبانیت وا می دارد. آخر چطور ممکن است روحانی بلند پایه ایران، همو که بر حضور و سخنرانی در دانشگاه های بزرگ دنیا افتخار می کند، به راحتی به تحریف عشق بازی های عارفانه یک ملت بپردازد.

خاتمی! تو اصلا مرثیه ثرایی های اردبیلی ها را دیده ای؟ اصلا با ادبیات این مرز و بوم کهن آشنایی داری. اصلا می دانی اشعار شعرای اردبیل در مدح و ماتم اهل بیت از چنان مضامین عرفانی برخوردار است که به زعم همگان نظیرش را در هیچ کجای جهان نمی توان یافت.

آقای متفکر! تو اصلا می دانی موذن زاده که بود؟ می دانی رهبر کیست؟ حاج غلامرضا زنجانی را می شناسی؟ حاج آقا دولابی را می شناختی؟ تو می دانی فرق این شاعران و عارفان بزرگ مکتب اهل بیت با همزبان های تو کیست؟ می دانی اوج هنر مداحی هم زبان هایت در شرک گویی های جاهلانی مثل سیدذاکر است؟ و اگر قرار است کسی مسخره شود، " واق واق" های هم زبان هایت هست؟

روحانی معظم! اصلا تو می دانی، مسخره و توهین به حتی یک انسان گناه کبیره است؟ می دانی خرده گرفتن بر عزادری اهل بیت گناه نابخشودنی است؟ می دانی تحریف یک اتفاق و روایت وارونه آن کثیف ترین کار ممکن است؟ می دانی اگر ما خبرنگارها سخنان تو را مثل خودت روایت کنیم تو همچون کاه فرو می ریزی؟

جناب خاتمی! من در گعده های خصوصی متعددی تو را دیده ام و شوخ طبعی هایت را و جوک تعریف کردن هایت را. من فیلم را که دیدم یقین حاصل کردم، ساختگی نیست و این دلقک بازی های واقعی کارتواست، اما باز دلم می خواهد دروغ باشد دلم می خواهد خاتمی از چشم من نیافتد.

همان خاتمی که در مقالات مختلف به زیبایی اخلاق، منش ، اندیشه و حتی خانواده اش را سروده ام: من و خاتمی ، خاتمی تنهاست ، اگر خاتمی بیاید ، کابوس احمدی نژاد ، بزرگداشت خاتمی های تبریز و ... .

همان خاتمی که ۱۲ سال پیش برای تبلیغ او در دل آذربایجان، مورد اهانت واقع شدم و در برابر سپاه و پایگاه و روحانی و معمتدین محل که همه غلامان حلقه به گوش جامعه مدرسین شده بودند ایستادم و کاندیدای محبوب خود را تبلیغ کردم.

همان خاتمی که ۸ سال پیش، برای نخستین بار که دیدم، بغضم شکست و گریستم. چون مردی به غایت بزرگ را می دیدم مردی که آمده بود تا ایران را از بحران بی اخلاقی ها و نجات دهد.

همان خاتمی که تندیس اخلاق و کرامت در ذهن من بود و سخن که می گفت من آرام می گرفتم چون احساس می کردم انسانیت، پاسداری به قامت خاتمی دارد.

خاتمی! این دلغک بازی های تو نشان داد که توهین به ترکان، نه تنها کار مردم کوچه و بازار است که نقل محافل بزرگان نیز هست. این فیلم مشت نمونه خروار است جای تعجب دارد که امثال شما حداقل در خلوت خود نیز خجالت نمی کشید و پایداری ملتی بزرگ را در تمامی دوران ها، با چنین دلغک بازی های پاسخ می دهید.

جناب خاتمی! تکذیب کن تا برای دل من خاتمی بمانی! تکذیب کن تا حداقل دلمان آرام گیرد. تو که ماشین تکذیبت خوب کار می کند. ملت آذربایجان ارزش تکذیب هم ندارد؟ حضرت فاطمه زهرا(س) چطور؟

از تو عذرخواهی نخواستم چون می دانم تو هنوز به آن درجه از حمیت و اخلاق نرسیده ای که  بخطرر اشتباه خود ( می گویم اشتباه ، نمی گویم کثافت کاری ) از ملت عذرخواهی کنی.

 تکذیب کن تا دلم آرام شود.

 

 

+ نوشته شده در  Sat 23 May 2009ساعت 6:4 PM  توسط خان دايي  | 

سلام دوستان

از اینکه چند وقتی نبودم از همتون عذر میخوام.

اما بذارین ماجرا رو از اولش تعریف کنم.

بر میگردم به شهریور ۸۷ زمانی که نتایج کنکور رو میدادن منم مثل همه دوست داشتم از یه دانشگاه معتبر مثل دانشگاه تبریز قبول بشم اما...

 نتایج نهایی اومد و من دانشجوی دانشگاه تازه تاسیس شده مراغه بودم . اولش فکر می کردم چون جدیده شاید بهتر باشه  اما بعدا دیدم مشکلاتش خیلی زیاده نه از نظر درسی بلکه از نظر مدیریتی . البته اگه بخوام همشو بگم هم سر شما به درد میاد هم دستای من.

یکی از این مشکلات غذاهای خیلی خوشمزه دانشگاه بود یکیش ورود بدون اجازه نگهبان به اتاقها بود اونم کی ساعت 2 و3 نصفه شب. اما اتفاقی که دانشگاه را در چند روز اخیر به هم ریخته ممنوعيت پوشيدن پيراهن آستين كوتاه بود که  رییس محترم حراست دانشگاه در جمع دانشجویان به چند دانشجوی دیگر تذکر شدید داده و این تنها همه ماجرا نیست و سوالاتی را در ذهن همه بوجود میاره .  یکی اینه که چرا  رییس حراست وقتی آقای دکتر ... مدیر ... دانشگاه با پیراهن آستین کوتاه از کنارش رد میشه ارادتمندی خودشو اعلام میکنه اما وقتی داتشجویی این پیرهنو میپوشه مورد سرزنش قرار میگیره اونم به چنین نوعی؟  و سوالی دیگه اینه که  آیا این رفتار رییس مناسب با شان دانشجو و رفتار خود ایشون بود یا نه؟  و سوالات دیگه که همین لحظه در ذهن دانشجویان بی جواب مونده. از همه کسانی که اینجا و لینک بالا رو میخونن مخصوصا کسایی که دانشجوی این دانشگاهن به من بگن اینجا دانشگاهه یا...!!؟

امیدوارم در آینده (از همین فردا یا امروز) دیگه شاهد چنین تذکر هایی نه تنها در این دانشگاه بلکه در هیچ دانشگاهی نباشم چون دانشگاههای ما مشکلاتی بس دشوار تر از پوشیدن پیراهن  آستین کوتاه داره که با این وضع فکر نمی کنم حل بشه.
--------------------------
پ.ن.1: قرار دادن لینک به منزله تایید لینک مورد نظر نیست اما  تنها سایت و وبلاگی تو اینترنت اینو بازتاب داده .
پ.ن.2: چون با عجله نوشتم کار ویرایش این مطلب به عهده خود شما عزایزانه.
پ.ن.3: امیدوارم بتونم مثل قبل وبلاگمو فعال نگه دارم.
یا حق

+ نوشته شده در  Sun 10 May 2009ساعت 2:19 PM  توسط خان دايي  | 

A Fairy Song


Over hill, over dale,
Thorough bush, thorough brier,
Over park, over pale,
Thorough flood, thorough fire!
I do wander everywhere,
Swifter than the moon's sphere;
And I serve the Fairy Queen,
To dew her orbs upon the green;
The cowslips tall her pensioners be;
In their gold coats spots you see;
Those be rubies, fairy favours;
In those freckles live their savours;
I must go seek some dewdrops here,
And hang a pearl in every cowslip's ear.

William Shakespeare
+ نوشته شده در  Tue 28 Apr 2009ساعت 3:2 PM  توسط خان دايي  | 

به کوهها,
             به دشتها,
                           به خط سبز سبزه ها
                                                          نوشته اند بهار شد
وقلب سرخ غنچه ها دوباره بيقرار شد.
عروس فصلهاي ما
                        عزيز روزگار شد.
مبارک است مقدمش
                           بهار شد, بهار شد

 

"و بهار پرسش سبزي است که سال را چگونه سر آورديم..."

 

در جريان نو شدن طبيعت
لحظه هايتان سرشار از سيگنالهاي قوي شور و اميد
 برق شادي، روشنايي هميشهء چشمانتان
و هرچه موج مثبت است بهاريهء امسال و هرسالتان باد !!!

 

+ نوشته شده در  Wed 11 Mar 2009ساعت 2:26 PM  توسط خان دايي 

    مردي ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده ۴۵ ساله اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
    پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه. بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
    پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
    در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
        امروز پسر کوچکم ۳سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
    هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم

+ نوشته شده در  Fri 30 Jan 2009ساعت 2:41 PM  توسط خان دايي  |